آمده ام ازین جا خداحافظی کنم

تو سالهای غمها و عشقهای مرا چیدی

تو آمدی و باران آمد

و من جاری شدم در گذر لحظه ها

شاید من هیچ وقت کودکی نکردم

شاید هیچ وقت نوجوان و جوان نبودم

حتا بزرگ هم نشدم

من همیشه توسری خوردم

از همه و هیچ کس مرا تحسین نکرد

آنقدر دوستم نداشتند که من قوی و قویتر شدم

دیگر خودم را نمیشناسم

که هستم؟چه هستم؟

دیگر منی از من هم نمانده

تنها دلم می خواهد گذرگاهی پیدا کنم به سوی حضرت دوست

و در کنارش آرام گیرم

اما انگار او هم وجود نداشت

تنها من بودم و من...

تنهایی...

تنهایی....

وقتی همه ی دنیا با هم بود

من تنها بودم....

و حالا باز تنهایم

و انگار خدایی نیست 

پس درد این تنهایی را داد نمی زنم

سکوت می کنم 

حتا نمیشود رفت

حتا نمیشود ماند

اسارت ابدی

در میان بازیگرانی که هنوز دوستشان داری

اما دوست داشتند را هم باید سرکوب کنی...

باور همیشه تنهایی 

یاد بگیر چگونه سر کنی

حرف نزن

نه با خودت و نه کسی

فقط نگاه کن

فقط نگاه کن

تو یک نگاهی 

نگاهی که همه چیز را می کاود...

کاش می شد عشق را داد کشید

اما باید فقط آنرا گریه کرد...