از تقسیم دو عشق بیزاریم
از مال و بهشت بیزاریم
وقتی که تو رفتی دل ما خشکیده
از قول بد و شکستنت بیزاریم
روح تو چو شد میان آتش سوزی
در ما بکش آتش،اینچنین بیزاریم
تو گفته بُدی که سرخوشی،بیداری
از خواب کسالتم کنون بیزاریم
ما راهنما و مرشد و پیر خودیم
از بودن پشتِ خطِ کس، بیزاریم
امید که تا آخر این خط  بیدار
از چرت میان دو سحر بیزاریم
ما راهب و راهور و پیر خودیم
از من و هر چه منست بیزاریم