از وقتی که رفت ، نگاهم خشک شد به آینه و چشمانم می سوخت، قطره برایش تجویز کردند و بدون هیچ علاج دیگری ، خشکی چشم ، مرض دردناک روزهای بی تو بودن بود .
چشم دیدن را می آموزد ، و دیدن شکل را با چشم احاطه می کند و می بلعد ، مغز تصویر را می جود و بعد خاطرات را نشخوار می کند ، حالا تصویر تو در چشمان خشک من است ، در نشخوار ذهن من است ، تو را بی من ، من را بی تو
صدای سوت کتری است،باید بلند شوم و چای بریزم ، این سیگارها بدون تو همه اش دود می شود.حالا فکر کن اینها همه اش تصور ذهن خسته ی منست، از حضور خودم،از نشنیدن صدای خودم،ندیدن خودم ، و تو همه جا هستی ،