من مردم...
برای سالهای سال مردم
و سکون زندگی
در رگهای من جاری بود
زلال وشفاف
بی هیچ گذری از بودن
در من جاری شد
و من شبیه ترانه شدم
بر لبان فصلها
و سکوت شدم
در تصویر سالها
و زمان چیزی بود
شبیه حس تابش یک درخت
و من درخت شدم
زیبایی رست
در هجای ریشه های من
و برگهای من
میوه داد و رود جاری شد،
و زندگی،زنده شد
مرا باد صدا زد
از دور دست
از تقابل زرد و قرمز
مرا سوت می کشید
و من در سر انگشتهای باغ روییدم
و باز طعم جوانه زدن
مرا به خواب برد
خوابی از جنس تر
خوابی از جنس،مرگ
انسان از میان خواب
زاییده شد،
شاید برای سوالهایش جوابی نبود...
و شاید برای شادی هایش دلیل نداشت...
انسان,تنها انسان زاده شده بود
و مرگ در او حلول کرد
با حسرت زندگی
بگذار تمام درختها بتابند
بر آسمان آبی
من زبان اندک آنها را خوب میفهمم
و برگها با من در رابطه اند.
دستهای عشق
زیر خاکستر خواب مخفی شد
سوال جوانه زد
و انسان مرگ را یافت
و زندگی اینگونه آغاز شد،
در لایه ی نازک خواب خلوت درخت...
و رد پای آبی آسمان بر روی برگها
پرواز را خواب دید و عروج لحظه ها را
اینجا خاک بدی بود
برای روحی که نمناکی خاک
اسیرش کرده بود...
ما راه افتادیم ،
به سوی "کجا" و"چرا"
که ریشه های ما بود.
بوی هیچ می آمد...
بوی هیچ هم گم شد...
#مرتضا