مشامم قوی تر شده  و عطرها در من جاریست ، بوی باغچه می آید از پنجره رو به شهر ، گشاده ام ، روزم ، ابرم  ، لحظه ام  و بیدار
امید صدایم می کند، در میان دشت خاطره اش و من جوابش میدهم ، آری
تمام نور در من جاری شد ، و من مردم ، از ازدیاد بوی علف ها ، و باز برگشتم ، به خاطرات امید ، به روز ، به آگاهی ، و هیج کس مرا ندید ، جز خود
راه ها بی راهند ، مقصد همان جاییست که ایستاده ای ، مقصد جای پای توست ، مقصد تویی ، مقصود اما به یاد آوردن است ، به یاد آوردن عشق هایی که باردارشان بود ، نگاه های ساده ی آدمها، خاطره ی یک روز ابری در لواسان ، یاد آوری سنگ ، گربه ، درخت ، آجر .....یاد آوری سخت است حین هشیاری
....امید دشتیست برای روزهای هشیاری و به یاد آوردن ، سبز ، آفتابی ، و کمی باد خنک ....بی هیچ منزلی ،سنگی ، درختی ، یا چیزی ، سبز ....تنها سبز
برای آفتاب این دشت شعر بگو ، که دروازه اش آب است و آبیست ....آسمان..
روزها می گذرد اما این چاله از زمان پر نمی شود ، همیشه هست و می توان روبرویش ایستاد و در باز کرد ،