دوست داشتم حالش را بپرسم و به یاد دوستیِ قدیم ، تجدید خاطره ای و.... بعد هم شبیه دیگران شود ، همه ی دوستان قدیمی که قدیمی شده اند ، اما او راهش را یاد گرفته بود ، می گذاشت از او دور باشم و  نفرت داشته باشم تا اینکه قدیمی اش کنم و برود پی کارش، بعضیها شبیه لباس توی ویترین هستند ،تمام شده اند ،فروشی هم نیستند ،برای تماشا ساخته شده اند ،فقط از پشت شیشه.