پوست احساس می خارید
وزن زمین زیاد بود
و امتداد چشم
یه جایی نمی رسید
من با تو بودم
و ترا در تمام نتها صدا زدم
ترا در باغهای شعر صدا زدم
تو نجوا بودی
میان لمس خیس آب بازی
یا تابستان تعطیل
کودکی ها چه زود می گذرد
ما در زمان جا می افتیم
ودر حفره ای از زمین
تن ما آرام می پوسد
زمین آرام می چرخد
و چه ساده کلمات
می آیند
می روند
باشد که رستگار شویم
....