نمی دونم چرا انقدر هوا گرم بود ، آیدا منشی شرکت خودشو باد می زد و من پاهام یخ کرده بود و هدفون توی گوشم بود.فضای شرکت چای داغ می خواست ،اما نمی تونستم پا شم  ، پاهام یخ زده بود و داشت کم کم میومد بالاتر ، زانوهام هم یخ کرده بود و نمی تونستم پاهامو باز کنم ، انگار توی برف راه رفته بودم و آیدا همچنان خودشو باد می زد و کنترل کولر گازی دست من بود .نمی تونستم روشنش کنم ، می ترسیدم....خمیازه کشیدم و از جام به سختی پا شدم و رفتم برای خودم چای ریختم ، مثل نفسهای یه گرگ وسط سرما ، چای رو فوت می کردم و باز بیشتر یخ می کردم ، سرمای پام بالاتر میومد و من فکر می کردم که باید یه کاری بکنم ، من نگران قلبم بودم...وگرنه این کولر گازی کنترلش دست من نبود.