زندگی
 صدای آواز بلبلیست
که وقت بی خوابی صبح
خواب را به چشمانت حرام می کند
زیبا می خواند
اما کاش نمی خواند
کاش می گذاشت بخوابیم....

زندگی رد کفشیست
به روی برف تازه باریده
ساحل متروک
...
زندگی هر کار که در ذهن آید ،است
هر چه
و این تمامیت ِ نا تمام زندگی
و این تمامیت ِ نا تمام زندگی

...
تنها یک قدم مانده ام تا صبح
تا لمس تکاپوی زندگی
از پس دستهای تو...

چقدر اندوه تو
 زندگی را به من آموخت
و من چقدر
 میان روزنه های امیدم
توّهم حضور می زدم...

چقدر باید بدانم تا دیگر ندانم؟
تو تنها 
تنها تو می فهمی
که  میان بغض گلوی من
میان درد این تیروئید بی صاحاب
چه بلبل دردمندی دلش می خواست
دم صبحی که تو خوابت می آید
برایت بخواند و بخواند و....
...
میان این همه حرف
چند کلمه گم شد...
آه..
اینجایند..
دوست اَت دارم...
دوستت دارم...

خلاص...