یه حسای عجیبو غریبی هست ،که اشکت در می آد ،چون نمی تونی هضمشون کنی ،گریه اشون می کنی ،مثه دیدن یه دوست قدیمی و صمیمی ، بعد از سالها ، مثل حس یواش قبل از بارون ، مثل روزای خیس و خوابالو ،مثل خوردن قیصی تو یه خونه ی قدیمی حوضدار ،مثل بابابزرگ که حالا خاطره شده ،مثل دوباره دیدن یه کسی که دوستش داری و فک می کنی دیگه نمی بینیش ،مثل تب اولین عشق همون اولای نوجوونیت ، مثل لمس خدا تو بیچارگی ،مثل ملکوت کودکی که حالا خیالشم به زور می آد سراغت ، مثل یه کتابی که دوس داشتیو سالهاست گمش کردی و توو اسباب کشی پیدا می شه....خدا تو همه ی این لحظه ها چشیده می شه ، خدا همین جاها می آد سراغ منو تو .... خدا یعنی قلقلک احساس و اشک و بغض و لبخند و ....و عشق ،خدا رو خیلی با خودش داره ، و مرگ هم ...خدا ...عشق...مرگ ...مثلث قدرتمند معنا در زندگی...
خدا رو تو خودت ببین ، بیرون از تو هم خواهی دیدش...مثل وقتایی که عینک روی چشمای آدمه ،اما باز دنبال عینکش می گرده ،خدا همین اندازه نزدیکه