هر چه بیشتر می فهمم، بیشتر گم می شوم،
 و درد مند و یاس آلود
و بیشتر حضور تو را محتاج
یار بی فراق من
بی فراغ من
و می گذرد و من شجاعم برای اعتراف
که گم کردم چیزی را
چیزی شبیه چشم
چیزی که مرا رها می کرد
بال می داد و پرواز
و مدتی فراموشیِ سقوط
و واژه ها گریخته اند
 و من دیگر شاعر نیستم
می گویند هر چه درد مند تر
                                تو نزدیکتر

صدایت می زنم بی هیچ گلایه ای

از پس این همه درد  و زخمی که خودم زدم

به در آ
بیرون آی و مرهمی شو
نوش دارویی
تو به بریدگان نزدیک بودی
من بریده ای باخته ام
میان خود شکسته و داغ و تب دار
و میل هیچ چیزم نیست
جز تو که صدایت زنم
دورم و اما به حضورت
ایمان ...
که شنیدی و دیدی و حس کردی و شکستم و ساکت و خیس از اشکم

تو دستها را بگیر که یگانه ی دستگیر تویی

گاهی درد دیگر مشاهده شدنی نیست

آنجاست که تو می آیی


به نام تو که تنهاترینی