باز بریده ام

از انتهای ِ کودکی ها به مرزهای جنون،خطی وصل نمی شود،کلمه ای گم شده،کلمه ای دربدر شده،نیست شده،سیگار روشن می کنم و فوت می کنم به ورای ذهن ِ خود،به جایی که کشتی های زیادی غرق شده اند و باد ،بی سمت می وزد

اشکالی ندارد،باید کمی رقیق تر فوت کرد،کمی رقیق تر حرف زد یا شنید،زندگی رقیق ترش بهترتر است،غلیظ که می شود،خستگی اش جان می گیرد...من بارها زیر این خستگی ها زاییده ام،فرزندان بسیاری آورده ام که هر کدام پس ساعتی،یا روزی مرده اند...

بارهای بار،خواب دیده ام که مهمانی های پنهانی را گشته اند و آنها که دهانشان بو می داد را گرفته اند و برای همیشه برده اند...

بارهای بار...من دلم ضعیف است،زود گریه ام می گیرد،زود خسته می شود از دوست داشتن،وقتی دوست می دارد،فراخ می شود و هرچه که دارد می دهد،آنقدر می دهد که تهش هم چیزی نمی ماند،ما می مانیم و دلی بی میوه و شاخه هایی که به شدت از آنها میوه چیده اند،آنقدر که جانی برای بهاری دوباره در ساقه هاشان نیست،هیچ چیز نیست،جز ناخن ِ خشکی که جایش بروی پوسته ی درخت،خشکیده...

نقاشی را باید شروع کنم،خون ِ رنگ درونم می جوشد...یا رگم را می زنم ،یا رنگ می پاشم...هر دو شبیه هم است،هردو یک خودکشیِ کم کم است...

ساعتها بی داری و بی تابی علاج ِ چیست؟خریت ِ من؟بلاهتم؟سیگار از برای چیست؟مغزم خودارضایی می کند،با حجم دراز نخاعش که به مخچه فرو رفته و آبش...

آه آه..آبش...و می پاشدش بروی افکار ناگزیر من و یا انحنای فکر نبودن ِ تو،و تنت مرگ گریز و جان سخت است و این مرا به سمت مرگ می برد،توهم نمردن ،همگام با تیر کشیدن ِ عضلات ِ پشت...مرگ در یک قدمی ِ منست،کافیست برگردم و بغلش کنم...