همیشه می دانستم تنهاییم سترون نمی ماند،من در تنهایی می زایم،در تنهایی رشد می کنم،درد می کشم ریشه می دهم و عمیق می شوم،درختم ،وحشی و تنها و سخت،با ریشه هایی عمیق و چشمانی به انتظار بارانی که گاه هست و گاه نیست،باد می آید،اتاق سرد است و ساعت 2 نیمه شب،از طبقه بالا ،واحد هشت،زنگ زدند که بیا کوکوی سیب زمینی درست می کنیم،اما من که پر از اسفناج و ماست شده ام مغزم را در اینجا هدر می کنم،رد ّ ِ پای کسی اینجاست که ازلیست،میان ِ من،میان تنم،می کاوم اما نیست،میان من اما نه میان تن،درون ذهن ،قلب ،فکر یا روح؟

گسترده تر می شوم و ظریف تر و باریک تر و ...

او را خواهم یافت،در جایی که عطر و گل و شبنم به هم آمیخته ست و شکوه خداگونه گی اش،مرا بی طاقت نمیکند،خواهمش یافت ،جایی که هیچ عقل ِ کلّی پیدایش نمی کند،کنار آب،آفتاب یا رازقی

محبوب میان عطر لیموست،میان ِ شکاف لیز چشمه ها و بوی خاک ِ نمدار و جالیزهای قدیمی.

من وضویت می گیرم در هوایی که تو تنفس کردی و به دنبالت ،در درون ی خودم به پیش می روم،فرو می روم،به عمق...

شکافتنت را دوست می دارم زیبای من،انا الحق گونه می شنومت و تو داد می زنی،لای آسمونا....لای لایی لالایی

جای منو تو عوض می شود در این دنبال بازی ِ بی انتها و یک روز در هم می شویم،یا یک شب،و به احتمال زیاد تر یک سحر یا غروب ِ سحر انگیز،در بستری از نور و ساتن و شقایق...

لای لایی...لایی لایی...