...
سه شنبه 13 دی 1390 03:04 ب.ظ
پاهایت
میان پاهایم
گرمت می کنم
لمست می کنم
تو بی خیال دنیا شدی
من خالی از هر چه پرم کرده
و سبک تر از هوا
میان دستهای تو
سینه به سینه
رو به رو
و لمس گاه گاه رطوبت میان لبهایت
و حس اعتیاد منِ به گونه های تو
و گریه های من برای تو
و عشق چیزیست بعد از هم آغوشی
بعد از سیر شدن
بعد از یک هم خوابگی پر رنگ
....
آغوشت
همان مرزها بهشت می شود
و من "آدمی" که توبه کرده ام
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 13 دی 1390 03:35 ب.ظ
ترنّمِ حس ِ نبودن ِ تو،میان ضجه های شیرین ِ من(و امکان کلماتی که با حس من مواجه اند،تنها ترا تماشا می کنند...)
شنبه 16 مهر 1390 08:59 ب.ظ
باز بریده ام
از انتهای ِ کودکی ها به مرزهای جنون،خطی وصل نمی شود،کلمه ای گم شده،کلمه ای دربدر شده،نیست شده،سیگار روشن می کنم و فوت می کنم به ورای ذهن ِ خود،به جایی که کشتی های زیادی غرق شده اند و باد ،بی سمت می وزد
اشکالی ندارد،باید کمی رقیق تر فوت کرد،کمی رقیق تر حرف زد یا شنید،زندگی رقیق ترش بهترتر است،غلیظ که می شود،خستگی اش جان می گیرد...من بارها زیر این خستگی ها زاییده ام،فرزندان بسیاری آورده ام که هر کدام پس ساعتی،یا روزی مرده اند...
بارهای بار،خواب دیده ام که مهمانی های پنهانی را گشته اند و آنها که دهانشان بو می داد را گرفته اند و برای همیشه برده اند...
بارهای بار...من دلم ضعیف است،زود گریه ام می گیرد،زود خسته می شود از دوست داشتن،وقتی دوست می دارد،فراخ می شود و هرچه که دارد می دهد،آنقدر می دهد که تهش هم چیزی نمی ماند،ما می مانیم و دلی بی میوه و شاخه هایی که به شدت از آنها میوه چیده اند،آنقدر که جانی برای بهاری دوباره در ساقه هاشان نیست،هیچ چیز نیست،جز ناخن ِ خشکی که جایش بروی پوسته ی درخت،خشکیده...
نقاشی را باید شروع کنم،خون ِ رنگ درونم می جوشد...یا رگم را می زنم ،یا رنگ می پاشم...هر دو شبیه هم است،هردو یک خودکشیِ کم کم است...
ساعتها بی داری و بی تابی علاج ِ چیست؟خریت ِ من؟بلاهتم؟سیگار از برای چیست؟مغزم خودارضایی می کند،با حجم دراز نخاعش که به مخچه فرو رفته و آبش...
آه آه..آبش...و می پاشدش بروی افکار ناگزیر من و یا انحنای فکر نبودن ِ تو،و تنت مرگ گریز و جان سخت است و این مرا به سمت مرگ می برد،توهم نمردن ،همگام با تیر کشیدن ِ عضلات ِ پشت...مرگ در یک قدمی ِ منست،کافیست برگردم و بغلش کنم...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 مهر 1390 09:17 ب.ظ
خوبی ...
دوشنبه 29 فروردین 1390 09:59 ب.ظ
اعتراف کردم:
تو خوبی
گفتی خوب یعنی چه؟
و خوبی یعنی تو وقتی می خندی
و خوبی لحظه های کنار توست وقتی شادی و از ته ِ دل می خندی...
خوبی چیزی بیشتر از نیست وقتی هوس بوی دهان ترا کنم و اتفاقن تو آنجا باشی و دماغ ِ من تیز باشد...
خوبی آرامشیست که پیش ِتو ،پیش می آید
خوبی شیطنت های توست میان خیابان های شلوغ ذهنم
خوبی نگاه بی قرار ِ توست برای شادی های نیامده
خوبی حس بی گناه توست برای لمس،دل دادن
خوبی صبوری ِ توست جلوی هجوم حرفهایِ بی سر وته ِ من
خوبی تویی وقتی که می خندی بی گناه میان شیطنت های شوخ خنده ها و من
خوبی آن لمسیست که برایش حرفی نزدی
خوبی ،کنار ِ توست،کنار ِ تو خوبست
من کنار ِ تو خوبم...
کنار ِ تو که شبیه کودکانی
کنار تو که کودکی...که بادبادکی...رها...در آغوش باد...و گاهی نخت را در دستانم می بینم...و پروازت را ...
****برای دوستی عزیز که اوج صداقت را ،با او دیدمش****
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 فروردین 1390 10:29 ب.ظ
چه قدر خوب بود كه جایی برای عنوان نبود تا كمی وقت برایش نمی گذشت-عنوان را فراموش خواهم كرد
شنبه 7 اسفند 1389 12:16 ق.ظ
اینكه آدمها را دوست دارم
كاملن خودخواهانه است
و اینكه دوستشان ندارم همهمین طور
زیاد مهم نیست كه دوستت دارم یا نه
در هر صورت تو مهم نیستی
من مهمم
خود خواهم
و از بیان كردن این حقیقت
هیچ ترسی ندارم
٢
آرامش وجودم را با موزیك فرانسوی ‘ لارا فابین
با تصور كردن تو كه خوبی
آرامی
و به من می خندی
تكمیل می كنم
چقدر مهم است كه حسین قرار است پدر شود یا شارژ مبایل و دوربینم رو به پایان است؟
چقدر مهم است ؟
هیچ چیز آنقدر مهم نیست كه به هم بریزی
هیچ چیز آنقدر قوی نیست تا قایق ذهنت را واژگون كند
كافیست تنها برانی
كافیست باور كنی تنها ناخدا
نگهبا ن و خدای این قایق تویی
و هیچ مقصدی نیست
شبیه بند بازی هستی كه در حال بند بازی
باید رقص را هم یاد بگیرد
این است زندگی
با تمام خود خواهی
امضا:مرتضا
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 7 اسفند 1389 12:26 ق.ظ
بشارت
جمعه 8 بهمن 1389 01:54 ق.ظ
همیشه می دانستم تنهاییم سترون نمی ماند،من در تنهایی می زایم،در تنهایی رشد می کنم،درد می کشم ریشه می دهم و عمیق می شوم،درختم ،وحشی و تنها و سخت،با ریشه هایی عمیق و چشمانی به انتظار بارانی که گاه هست و گاه نیست،باد می آید،اتاق سرد است و ساعت 2 نیمه شب،از طبقه بالا ،واحد هشت،زنگ زدند که بیا کوکوی سیب زمینی درست می کنیم،اما من که پر از اسفناج و ماست شده ام مغزم را در اینجا هدر می کنم،رد ّ ِ پای کسی اینجاست که ازلیست،میان ِ من،میان تنم،می کاوم اما نیست،میان من اما نه میان تن،درون ذهن ،قلب ،فکر یا روح؟
گسترده تر می شوم و ظریف تر و باریک تر و ...
او را خواهم یافت،در جایی که عطر و گل و شبنم به هم آمیخته ست و شکوه خداگونه گی اش،مرا بی طاقت نمیکند،خواهمش یافت ،جایی که هیچ عقل ِ کلّی پیدایش نمی کند،کنار آب،آفتاب یا رازقی
محبوب میان عطر لیموست،میان ِ شکاف لیز چشمه ها و بوی خاک ِ نمدار و جالیزهای قدیمی.
من وضویت می گیرم در هوایی که تو تنفس کردی و به دنبالت ،در درون ی خودم به پیش می روم،فرو می روم،به عمق...
شکافتنت را دوست می دارم زیبای من،انا الحق گونه می شنومت و تو داد می زنی،لای آسمونا....لای لایی لالایی
جای منو تو عوض می شود در این دنبال بازی ِ بی انتها و یک روز در هم می شویم،یا یک شب،و به احتمال زیاد تر یک سحر یا غروب ِ سحر انگیز،در بستری از نور و ساتن و شقایق...
لای لایی...لایی لایی...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
حر
شنبه 25 دی 1389 12:47 ق.ظ
دوست دارم صدامو گوش بدین
یعنی اینایی که اینجا می خونین و با صدای من بشنوین،
1
تو درخت نبودی
چرا که ریشه را نمی فهمیدی
این را وقتی فهمیدم که موهای سیم تلفنی ات
ریشه هایم را بیرون کشید تا نوازشش کند
2
من از اینجا
به تو که آنجایی
اصلن ولش کن
بگذار بمیری
3
می دانی شیطان چرا رجیم شد؟
تو شاید نفهمی
اما رجیم شدنش را خواهی فهمید
4
بلند تر داد بزن
آرمشم را نمی توانی ببینی
چه برسد که بگیری
5
خاک بر سر هر کسی که تا اینجا خوانده و راجع به من و شرایطم قضاوت کرده
من نه خوبم نه بد
6
لاجوردی هایت را دوست دارم
بگرد پیدایشان کن
7
لب
لب
لبویی که از میدون امام حسین خریدیم
وای
وای
مخ رد کرده حرفی نداره
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 25 دی 1389 01:16 ق.ظ
نامه ای از نا کجا به بی کجا
یکشنبه 19 دی 1389 07:40 ب.ظ
و من باز یادم اومد،یهو یادم اومد که تو کی هستی و خودم کی هستم و همه چیو باز یادم اومد،می دونم نباید گریه کنم،باید شادت کنم،اما تو بهترین بودی،همیشه بهترین بودی و من همیشه عاشق توام،همیشه عاشق تویی که اسمتو نمی تونم بیارم،پس به خودت دروغ نگو،من نمی تونم به خودم دروغ بگم،درسته که تا وقتی بودی هیچ وقت نگفتی دوستم داری،اما من همیشه دوستت داشتم،همیشه ...
من مریضم،گریه می کنم،و به سختی می خوابم و به سختی بیدار می شم،چند ساعت دستو پا می زنم تا فراموش کنم و بخوابم و چند ساعت دست و پا می زنم تا به یاد بیارمو بیدار بشم،منو ببخشش،بیش از این نبودم و بیش از این نمی تونم باشم،من راجع به خودم حرف می زنم و آهنگ "می کورِسوم" از یاسمین لِوی داره اشکمو بیشتر می کنه،اما اینجا نمی شه گریه کرد،اینجا جلوی این همه چشم،وای چه بغض بدی،چه انسداد کلماتی و چه تپش ِ حروفی و من باز دارم فراموش می کنم کی هستم و تو کی هستی،اما هنوز دوسِت دارم و اینو فراموش نکردم،نوک انگشتام بی حس شده اما دارم ادامه می دم و بغض گلوم داره پاره می شه،اما قبلش من پاره می شم،من اسمتو نمی تونم بیارم،تو بی اسم ترینی،موندنی ترینی،شنیدنی ترین،و من باید برم،با این بغض،با این خستگی و با دستایی که همیشه خالی می مونن،تو تنها نمون،به خاطر خدا...
من مریضمو فک می کنم دچار یه ضایعه مغزی شدم،دارم دست و پا می زنم،نمی دونم چطور ادامه بدم،فک می کنم همه چیو دارم فراموش می کنم،گم می شم تو خودم،سرم درد می کنه،لکنت می گیرم و گاهی کلمه ای و رو که حسشو دارم فراموش می کنم،آره،کلمه رو هم به یاد نمیارم،خستگی و فشار گلو که نمی دنم از بغضه یا چیزه دیگه،می خوام بخوابم...
اینها تموم حرفاش بود که تو یه نامه برام نوشته بود،و من خوندمو و نامه رو روی یه برگه پاک نویس کردم و به آدرسش پست کردم....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
....
پنجشنبه 9 دی 1389 01:08 ق.ظ
1)
عزیزم من خر نیستم
من شبیه عبور درناها
کوچ را می فهمم
برو بی هیچ ترسی
من سالها بعد از رفتنت
می فهممت..
2)
دور می شوی
دور ِ دور
و من هیچ چیز را از دست ندادم
به جز اندکی را..
من هیچ کجا نیستم
3)
به خدا هیچ چیز عوض نشده
تنها من گاهی بُغ می کنم و آه می کشم و می گِریم
سالها گذشته اما
نفس کش گلویم
پُر از بَق بَقوی اشکیست
4)
مچاله ام
میان قضاوتهای بی فایده
اما چه شیرین می شد اگر....
چه زیبا می شد اگر...
چه...
5)
بن بستِ کلمات
شاکی می شوم از خودم
اگر دیگر حرفی....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 فروردین 1390 03:01 ق.ظ
اگه صورتی نپوشی و نیای با من برقصی،خیلی خری
پنجشنبه 2 دی 1389 02:44 ق.ظ
دنیای اطرافم مثله یه خونه که تو یه لحظه با یه زلزله 8 ریشتری می ریزه،در حال ریختنه،اما نه در چند ثانیه،زمان داره کش می آد،از احساسات گذشته دور شدم،خیلی دور،اونقدر که دیگه جاذبه وجود نداره،یه جورایی از جو خارج شدم،معلق شدم،می دونم وزن و جاذبه چیه،چون خودم یه روز گرفتارش بودم،بی وزنی خوبه،اما اینجا کسی رو نمی بینم،آدما ی کنارم کم پیش می آد توی حتا یه لحظه ی کوتاه بی وزنی ِ منو بفهمن،معمولن وقتی دارن سقوط می کنن می فهمن ،اما خیلی فرق داره،مثل فرق ِ کلاغ و سیاهی،چه فرقی می کنه،اینا براتون بنویسم و شما هم بخونید،من مخاطبم الان،خودمم،نه شما،دارم با خودم حرف می زنم و حرفامو اینجا هم می نویسم هم زمان،داره به یه سمتی می ره،به سمت سکوت،سکوت...و شاید برای همیشه حل شدن،زیبا شدن و بود شدن،9 سال پیش وقتی که عشق ِ اولم رفت،یه نامه بهم داد،آخرش نوشته بود،مرتضا تو راست می گفتی،انسان بودن نیست،شدن است...
ما همه داریم تلاش می کنیم که زیبا بمیریم،اما خودمون نمی دونیم،همه ی ما از مرگ در هراسیم،اما اینم باز نمی دونیم،تنها یه راه وجود داره،مرگ ذهنی،قبل از اینکه جسمت بمیره،باید این ذهنو خفه کرد،آرومش کرد و تو یه لحظه خودش می رسه،مثه یه میوه می رسه،و از شاخه ی روحت می افته،اون وقت تو یک درخت بی بری،بی میوه،هیچ کس دیگه به خاطر ِمیوه ات نمی آد سراغت،واسه همینم کسی کارت نداره،رها می شی،اونقدر رها می شی که بعد از یه مدتی می بینی کلی سایه انداختی رو زمین و یه نفرم اومده زیر سایت دراز کشیده،بی طمع میوه،فقط برای سایه ات که اونم مال خودت نیست،مال نوره
دارم درخت بی بری می شم،آهای گلابی،هنوز شیرین نشدی؟نرسیدی؟
پ.ن:چند مدتیه داستانای زیبا،حرفای خوبو شعرای قشنگ و می پرونم،می آن می شینم رو شاخه هام،اما من پرشون می دم،نمی شه اون چیزی که بقیه بخونن،خیلی خسیس شدم،روون شده کلام و جاری می شه اما من با یه بیل جلوشو می گیرم،سد می سازم،می خوام یه دریاچه بسازم،یه مدتی ساکنان پایین رود کم آب می شن،تا دریاچه پر بشه،اون وقت سد باز می شه،بقیه اشو خودتون می دونین.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ویلچری ها نقاشند(ادامه داستان داوود ویلچری)
چهارشنبه 17 آذر 1389 02:31 ق.ظ
یک روز سرد پاییز که داوود داشت از مسجد بر می گشت،کسی پشت ویلچرش را گرفت،داود بی دفاع و گنگ برگشت،پری بود،دختر کمیاب صاحبخانه ی سابق و دختر همسایه ی فعلی،داوود تشنج کرد و به زمین خورد،تمام صحنه های بوسه های دسته بیل و کمرش را یک جا می دید،به خودش که آمد در آغوش پری بود،من از دور پری را می پاییدم،نمی شد نزدیک شد،لبهای پری از دور تکان می خورد،انگر به داوود می گفت:تموم شد،من کنارتم
فردا صبح تمام شهر فهمیدند که پری در آغوش داوود بوده،چون دهن من به لقّی ِ دندانهای هفت سالگیم بود و صحنه آنقدر زیبا و پر انرژی بود که دلم نیامد برای کسی نگویم،انگار یک بمب هسته ای که سالها بود منتظر انفجارش بودیم،ترکیده بود.فردای آن روز داوود بیرون نیامد،مادرم از مادرش شنیده بود که تا صبح گریه می کرده و تا عصر خواب بوده
روزی که داوود را دیدم کنار بید مشکها بود،کنار پری،کنار جهانی کوچک در ابعاد انسانی،از شما چه پنهان من هم مثل تمام پسرهای خوش سلیقه ی شهر،عاشق پری بودم،اما هیچ گاه توان ابرازش را نیافتم،شاید ترس ِ از سکوت پری باعث خفگی من شده بود.اما آن روز اصلن به داوود ویلچری حسودی نکردم،پری آنقدر رها پشت ویلچر داوود را گرفته بود که نا خود آگاه به یاد تار عنکبوت و طعمه می افتادی،به هم چسبیده و اما جدا.نمی دانم داوود شکار بود یا پری،دچار ِ هم شده بودند.
روز عروسی آنها باد می آمد،پری به عمق خوابهای کهکشان می رفت باد او را با خود می برد،به دور دستها،به افق،به جایی که نه دسته بیل بود و نه مناره،جایی میان رنگهای نارنجی.
پ.ن:من این اپیزود از داستان را با چشمهایم ندیم،خلقش کردم،تا قبل این را تصویر به تصویر دیدم و گریستم،اما اینهایی که نوشتم را ندیدم،دوست داشتم که می دیدمشان،انگار سالها بود که از شهر داوود و پری رفته بودم و کنار برکه ای تنها پر از نیلو فر و قور قور وزغ ها ساکن شده باشم و اینها را بنویسم،شاید داوود پیر شد و مُرد و پری هم زن پولدار ترین مرد شهر شده بود،شاید خود کشی کرده بود و پری هم زن پولدار ترین مرد شهر شده بود،شاید داوود را شب عروسی اش کشتند و پری هم زن پولدار ترین مرد شهر شده بود.شاید ها ی بسیار،اما من اینطور دوست داشتم،چرا که به تلخی عادت نمی کنم،به دوری عادت نمی کنم،به اینکه عشق همیشه بازنده باشد عادت نمی کنم،عادت نمی کنم.اما یک چیز را باور کنید که دیدم:
روز عروسی داوود باران می آمد.
روز عروسی داوود ....
باران می آمد
پ.ن 2:شهر را که از بالا نگاه کردم،خطوط تکه تکه نارنجی را دیدم که صورتش را نقاشی کرده بود،داوود نقاش خدا بود.برای چشمهای خدا نقاشی می کرد.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
ویلچری ها نقاشند
جمعه 28 آبان 1389 10:56 ب.ظ
تاب می خورد،یک حس تازه بود که داشت تکانش می داد،از اتاقش بیرون رفت و بر روی اولین دارکوبی که دید،یک خط قرمز،با مداد قرمز کودکی هایش کشید و از در بیرون رفت.
روزش را با ترانه آغاز کرد؛
ننه ننه...عشق منه..
بلند داد می زد و با حسی عجیب تکرار می کرد؛ننه ننه...عشق منه...
مادرش یک روز صدابش کرده بود و با لبخندی زیبا مثل همیشه،او را دیوانه خطاب کرده بود و از آن روز همه دیوانه صدایش می کردیم.
از کاشی های مسجد با نگاهش بالا می رفت و به ایوان مناره که می رسید،یک سطل رنگ نارنجی را از آن بالا به روی مردم می پاشید و عاشق دختری می شد که بیشتر از همه رنگی شده بود و بعد با نگاهش دنبال او راه می افتاد.به سر کوچه شان که می رسید یکه سطلِ رنگِ نارنجی ِ نادیدنی؛مثل همانی که از بالای ایوان مناره می ریخت را بر می داشت و با آن سر کوچه را علامت می زد و بر می گشت.
یک بار دنبال پری، دختر کمیاب صاحبخانه شان راه افتاد و به سر کوچه ی خودشان که رسید،پدر پری دنبالش کرد و با یک دسته ی بیل واقعی آنقدر به کمرش کوبید که قطع نخاع شد.
اسمش داوود بود ،معروف به داوود ویلچری،هر صبح با یک سطل رنگ نارنجی از خانه بیرون می آمد و جلوی مناره بلند مسجد مفتاحیان ساعتها می نشست و گریه می کرد،دیگر حتا با نگاهش هم نمی توانست از مناره بالا برود و رنگ بپاشد،پدر پری دیه را داده بود و رضایت داده بودند و پدر داوود ویلچری، خانه ی اجاره ای را خریده بود،پری هم بالغ شده بود و با چادر گل گلی ظهرها بعد از نماز با مادرش داوود را می دید که گریه می کند و سطلی رنگ را بغل می کند،پری هم بی صدا گریه می کرد و مادرش هم حتا نمی دید،کبوترها آن وقت ظهر دیگر پرواز نمی کردند و داوود ویلچری را نگاه می کردند.
پ.ن:
احتمال داره که ادامه بدمش،نمی دونم،اولین داستانیه که خودم توش گم شدم...پیدام کن
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 30 آبان 1389 04:35 ق.ظ
زود می خوابی،زود بیدارم
سه شنبه 18 آبان 1389 12:37 ق.ظ
1)
قفل ِ قفلم
میان دستهایش
هنگامی که خواب خدا را می بیند
سردم نیست
روی قله اش
خورشید نزدیک تر می تابد
روبروی صورتش
نشسته
ایستاده ام کنار خورشید
و او امتداد نسل گلهاست...
2)
نگهدار
نگاه لالایی گونه ات را
شبیه مادران ایلیاتی
بوق و واق واقِ سگ و صداقت
کومه های هیزم و بوی سیب وحشی
چشمه ای از میانت جاریست
میانه به دست می آید
سنگین می شوم
می خوابم
3)
داستانِ شروع و پایان و زمان و مکان،هم هست و هم نیست،تکه ای پَر از بالشش بیرون زده تا نوازشش کند،من قیصرم،فاتحم میان دستهایش،توّهم دستهایش شاید،با لاک ناخن هایش یا بوی عطری که دیوانه می کند یک دانشمند هسته ای را،من و او تمامیم،تمامیت در فنجانِ تخت خواب،تمام میان قهوه جوشِ بستر یا کشاله ی شب؛غصه های کودکیم می ریزد،آب می شوند و بخار می شوند با حرارتش،نفس هایش به شُش هایم می ریزد و بوی مزرعه ی خشخاش مرا مست می کند،دارد بیدار می شود...دارد بیدار می شود...
4)
تکه ای گِل برمی دارم و مشغول می شوم،دستهایم بالغ شده اند،تکه ای از انار ِ تنش دستهایم را بارور کرده اند،من انار می کشم،با گِل خیسِ سفال، میان بومِ سفیدِ رنگ باخته،همه از دستهایم می ترسند،جز او که کاشته شان،ترس،وهم،انرژی و آسمان آبی و لالایی نگاهش،ما دست به دست هم داده ایم تا تمام کنیم،تمام شویم،ورای خوبیها و بدیها و داشتنها و نداشتنها،من اریب می شو م به روی کلماتم تا جور دیگر بنویسم،من مریض واژه ها می شوم و او مرا تیمار می کند و کُدها از پی هم می آیند و می روند و می آیند و می روند،طراحی می کنم از ابعاد تنش در ذهن خود،بی بخارِ نفس هایش،بی گرمای آغوشش و ناگهان می آید و می روبد و می کوبد و می سازد و می نامد،من تلاشِ برزخی ِ چشمهایِ نگرانِ اویم ؛وقتی که دچار می شوم،من قضاوتِ رهایِ یک طوطیِ سبزِ وحشی ام از عشق،من خود ِخود ِ لالایی ام،مرا بخوان
5)
لای لایی
لای لایی
لای آسمونای آبی
لای آسمونا
لای آسمونا
لای...
6)
تفنگم را پر می کنم،پر از کلمه،پر از حرفهای نگفته،امشب تمام می کنم،به سمتش می روم،به روی لبهایش می گذارم و می خوابم،با رویای غرب وحشی و با کمندی و اسبی و اسلحه ای که هیچ وقت، شلیک نشد...
7)
می تَپَم،می تَپَم ،تاپ تاپ تاپ تاپ...
تاپ پوشیده به رنگ آبی نفتی و مشتی مو به روی بالش و پری که از میان بالش بیرون زده تا نوازشش کند،پر را بیرون می کشم و دستهایم را لای موهایش می برم و می خوابم...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1389 12:11 ق.ظ
شعری بعد از هرگز...
شنبه 8 آبان 1389 11:24 ب.ظ
پ.ن:
در کافه ی وینو،منو الی و گیلی و سعیده و یاسی دور ِ یک میز 6 نفره نشسته بودیم،یاسی بر روی کاغذ نوشت:"کرم" یا شاید گرم یا شاید...نمی دانم
من ادامه دادم...
کرم؟
ـــــــــــــــــــــــــــــ
گفت: بودنت
گفتم: خوب بودنم
گفت: بمان
گفتم: بخواهی از من که بمانم،می روم
گفت: شبیه کولی ها؟
گفتم: کولی تر از باد!
گفت: می خواهمت
گفتم: آزادم بگذار، از آنِ کسی نیستم، جز خودم، جز خود ِ اَم
گفت: بی پروایی می کنم، نگهت می دارم.
گفتم: دلم را چه می کنی؟
گفت: دلت را می خرم
به (الحق که بد ننوشتیا- بد خط) چیز ؟ (؟) به چی؟
گفت: به تمام وجودم، به هر چیزم ، به هرچه دارم.
گفتم: هر چه داری بده ، اما نخواه که هر چه دارم بدهم، روزی می بینی همه چیزم را داری ،مرا داری
گفت: بی آرزویم نکن.
گفتم: بی آرزو باش تا هر چه می رسد، هدیه باشد
گفت: هدیه بده، هدیه می خواهم
گفتم: سکوتم مال تو.
پ.ن:توسط سعیده تایپ شده
ممنون از همه
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 9 آبان 1389 12:53 ق.ظ
تشت قرمز ماهی ها
یکشنبه 2 آبان 1389 04:43 ب.ظ
جنگ که نداشت،کافی بود رها کنی،کافی بود سرت را رها کنی تا بروی سینه اش بیفتد و خلاص،این همه غوغا و سر و صدا و کل کل و ...اینها جملاتی بود که بعد از اینکه از پیش صبا بر می گشتم به خودم می گفتم،همیشه همین جور بود،از دور دلتنگ هم و از نزدیک جر و بحث و فضای غرور و ...کاری نداشت به خدا،فقط کافی بود کنارش کمی آرام می شدم و دستاهایم را درون دستهایش می کاشتم ،بدون اینکه به حرفها و دری وری هایش دل بدهم.
صبا از تمام دنیا یک آغوش می خواست و بد بختی اینجا بود که من هم همین را می خواستم،برای همین نیاز مشترک هیچ کس در جایگاه دهنده خودش را قرار نمی داد تا اتفاقی بیفتد،هر دو چون گدایان کاسه به دست عصبی مزاج گرسنه،به جان هم می افتادیم و اتنظار و توقع و هزارن بحث فلسفی بود که ما را در نهایت خسته می کرد.
اینها همه به کنار،من کمی کتاب شجاعت از اشو را خوانده بودم و نگاهم متفاوت تر و شجاعانه تر شده بود،گاهی میان آن همه دری وری های صبا او را بغل می کردم و او هم در کمال سرکوبگری مرا پس می زد و بعد هم حس پشیمانیش را در میان فلسفیدن ها و دری وری هایش مخفی می کرد که:"آدم باید عاشق او کسی باشه که... و من به خاطر عشق...و "
این صبا بود و من هم که سالها سرکوب کردن را روی خودم امتحان کرده بودم ،از نیروی مذهب و گناه و توبه و هر چه که فکرش را کنی کمک گرفته بودم،اما چیزی که من برای ریشه کن کردنش رفته بودم،هر چه بیشتر سرکوب می شد،اژدها تر می شد.
یک روز که شجاع تر از همیشه بودم،به صبا زنگ زدم و به سمت خانه اش راه افتادم،در توی راه به همه چیز ِ بین من و او فکر کردم،به تمام چیزهایی که بین من و او بود و نبود،حتا به رنگ لباس زیر صبا که گاهی از کنار یقه اش،از عمد ِ زنانگی اش بیرون می زد هم فکر کردم.در را که باز کرد،کودکانه بالا رفتم و دو تگه کلم ِ چینی را روی دو برگ ِ افقی روی هم گذاشتم،صبا شوکه بود،چون هم در را نبسته بود،و هم خیس و حوله به تن بود،لب هایش داشت پژمرده می شد،دو لته ی رُب دُشام مانند برگ غنچه ها باز شد و ماهی ها آزاد شدند،من گیج و سر درگم و صبا با ناله هایی گیج کسی یا چیزی را صدا می زد،ناله هایش ماهی ها را بی پروا می کرد،ماهیانی که سالها در لگن قرمز پلاستیکی حبس شده بودند،طعم دریاچه ای آبی،امید وارشان می کرد،ماهی ها شنا می کردند و بالا و پایین می پریدند و من با لگن قرمز پلاستیکی کهنه ام،هنوز نوستالژی بودنشان را داشتم.
3 روز بعد به دم خانه ی صبا رفتم،جواب تلفنم را نمی داد،دم خانه ،سیاه چسبانده بودند،دو دختر تر و تازه داشتند پچ پچ می کردند"....توی حموم پااش رفته روی لگن پلاستیکی و خورده زمین،سرش خورده تو دیوار...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
خواب حسرت
سه شنبه 20 مهر 1389 12:11 ق.ظ
من که به خانه رسیدم،داشت جان می داد،طناب را از دور گردنش باز کردم و پایینش کشیدم،گردنش کبود شده بود،ناگهان زیر گریه زد،مثل ابر بهار می گریست.شروع کرد به زدن و فحش دادن،محکم دستش را بالا می برد و به سر و کله ی من می کوبید،ناگهان از شدت درد یکی از ضربه هایش بلند شدم و گرفتمش،تقلا می کرد،اما کاری نمی توانتست بکند،مقهور من شده بود،به رویش افتادم تا نتواند تکانی بخورد،اشکش باز جاری شد
لبهایش را باید می بوسیدم،آنقدر نزدیک لبهایم بود که بی اختیار لمس اتفاق می افتاد...
بعد از چند لحظه فراموش کرد چه شده،خودش را به من سپرد و آرام گرفت،در آغوشش مثل همیشه گُر گرفتم و سوختم،و او شبیه یک الهه ی باران،تمام جان خستگی ام را در بر گرفت و تکاند...
از خواب که پریدم،ساحل آنجا بود،کنار من،در اتاق خواب علی خوابیده بودیم و هیچ اثری از کبودی و زخم و اینها نبود،ساحل در آغوش من آرام چرخید و من به این رویای واقعی فکر می کردم و دنبال جای خطوط و کبودی به دور گردنش.
علی از گوشه اتاق بزرگش که شبیه سوییتی کوچک بود، صدای تکان های مرا بر روی تخت یک نفره اش شنید و به سمتم آمد،ساعت را نگاه کردم،3 نیمه شب...
چشمانش خیس و عصبی بود،شاید ترسیده بود،اما با علیِ همیشگی فرق داشت،در چشمانم زل زد و گفت:می خوام امشب جاتو با من عوض کنی،به آغوش ساحلت نیاز دارم
اشک تو چشماش حدقه زد،به ساحل نگاه کردم و عمق خوابشو اندازه گرفتم،آروم تو گوش ساحل گفتم:ساحلم،عزیزم،علی می خواد آغوشتو داشته باشه،اجازه هست؟
ساحل خواب بود،اما حس کردم اجازه داد،خودمو آروم بیرون کشیدم از لای دستها و پاهاش و علی رو بغل کردم و بوسیدم،رفتم به سمت جای علی
خوابم نمی برد و می دونستم که علی هم نمی تونه بخوابه،کمی غلت زدم و از آن گوشه اتاق گاهی نیم خیز می شدم و نگاهی به تخت یک نفره علی و ساحل می کردم،احساس آرامش از آن سمت می آمد،اما مرا دلهره می گرفت،از کجا می آمد نمی دانم،صبح با تکان دستهای ساحل بیدار شدم،شبیه ارواح شده بود،با نگاهی بی روح به من زل زد،نفهمیدم چطور خودم را به تخت یک نفره رساندم،تخت قرمز بود،رنگ خون علی،دور بدن ساحل ،ردّی قرمز شبیه اسکله،کمر ساحلم را گرفته بود...هوا ابری شد،باران زار زار می گریست....
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...
تبلیغات

